فرانتس کافکا

فرانتس کافکا

نویسنده‌

کافکا یکی از مهم‌ترین نویسندگان جهان بود که در ظهور مدرنیسم ادبی، پا به عرصه ظهور گذاشت. داستان‌هایی که می‌نوشت پوچ‌گرا و به قدری عجیب و غریب بودند، که بعد از او سبک کافکایی خودش یک نوع ژانر شد.

امضا فرانتس کافکا

درباره فرانتس کافکا

زندگی‌نامه‌ی فرانتس کافکا

فرانتس کافکا یکی از برجسته‌ترین و تاثیرگذارترین نویسندگان قرن بیستم در سوم ژوئیه 1883 در پراگ در خانواده یهودی آلمانی‌ زبان به دنیا آمد. خانواده او تاثیر بسزایی در زندگی و آثارش داشتند. پدری مستبد که در خانه فرامانروایی می‌کرد و مادری که به شدت حامی و طرفدار پدر بود. او فرزند اول این خانواده بود و به غیر از خودش چهارخواهر و برادر داشت که هر کدام سرنوشت بسیار تراژیکی داشتند. برادرش وقتی خیلی جوان بود درگذشت و خواهرانش را نازی‌ها در کوره‌های آدم سوزی، سوزاندند. با اینکه او تنها فرزندی بود که برای خانواده‌اش باقی مانده بود، اما دائما با پدر و مادرش درگیر بود. رابطه‌اش با پدر دیکتاتورش بسیار پرچالش و سایه این رابطه تاریک، در تمام روزهای زندگی کافکا حس می‌شود. او از این رابطه در نامه‌نگاری‌ با معشوقه‌اش فلیسه بوئر زیاد صحبت کرده است. کافکا به زبان‌های آلمانی، چکی و فرانسوی مسلط بود و در رشته حقوق در دانشگاه چارلز پراگ درس خوانده است، به گفته خودش اگرچه این رشته را دوست نداشته و باب میلش نبوده است اما رضایت پدر سخت‌گیرش را جلب کرده بوده است. در همین دوران، عضو باشگاه فرهنگی – ادبی شد و در همین باشگاه با ماکس برود و فلیکس ولتش آشنا شد و این آشنایی کم کم به دوستی بسیار نزدیک تبدیل شد. فرانتس بعد از فارغ التحصیلی در سال 1906 توانست در شرکت بیمه مشغول به کار شود، ساعات کاری‌اش در این شرکت بسیار زیاد بود، و او را به شدت از علاقه اصلی‌اش یعنی “نوشتن” دور نگه داشته بود، همین موضوع باعث شد او یک سال بعد، از شغلش استعفا بدهد و در شرکت موسسه بیمه حوادث مشغول که ساعت کاری کمتری نسبت به شرکت قبلی داشت، مشغول به کار شود. او چندین بار در جمع دوستان یا در نامه‌هایش گفته بود نوشتن برای او صرفا علاقه نیست، بلکه نوشتن برای او مانند عبادت و فرصتی است تا زندگی معمولی با تمام تلخی‌هایش را فراموش کند. او در 1924 در حالی که تنها 41 سالش بود بر اثر بیماری سل که سال‌ها درگیرش کرده بود، درگذشت.

درباره‌ی فرانتس کافکا

کمتر خواننده‌ای وجود دارد که با شنیدن اسم کافکا یاد کتاب مسخ و داستان عجیبش نیافتد. کافکا یکی از مهم‌ترین نویسندگان جهان بود که در ظهور مدرنیسم ادبی، پا به عرصه ظهور گذاشت. داستان‌هایی که می‌نوشت پوچ‌گرا و به قدری عجیب و غریب بودند، که بعد از او سبک کافکایی خودش یک نوع ژانر شد. کاری که در اغلب آثارش انجام داده که در همان ابتدای داستان، ضربه کاری‌اش را به خواننده می‌زند. تمام اتفاقات و اطلاعاتی که دیگر نویسندگان در طول داستان و کم‌کم در اختیار خواننده قرار می‌دهند، کافکا، در همان چند صفحه اول تکلیف خواننده را با کل داستان روشن می‌کند و خواننده در فضایی کابوس‌وار و هولناک قرار داده و او را با بهت تا انتهای داستان دنبال خود می‌‌کشاند. کافکا در طول زندگی‌اش رابطه بدی با خانواده‌، به خصوص پدرش داشته است. او در نامه‌ای خصوصی به پدرش این چنین‌می‌نویسد:
«من در قبال تو اعتماد به نفسم را از دست داده بودم و در عوض آن، احساس تقصیری بیکران کسب کرده بودم».
بسیاری از منتقدین آثار او معتقد بودند تاثیر این رابطه تاریک تقریبا در تمام آثار کافکا قابل مشاهده است.
او شدیدا به داستایوفسکی علاقه‌مند بوده است. این را کسانی که به کتابخانه شخصی کافکا دسترسی داشته‌اند گفته‌اند که در کتابخانه‌اش دو کتاب از او، یعنی برادران کارامازوف و جنایت و مکافات و چندین نامه از داستایوفسکی داشته است. او در نامه‌ای که در سال 1913 نوشته بوده است نوشته «این چهار نفر، گریلپارتسر، داستایوفسکی، کلایست و فلوبر را خویشاوندان خود می‌دانم.»
چیزی که از زندگی و آثار فرانتس کافکا برداشت می‌شود این است که او در سراسر زندگی‌اش از اضطراب و افسردگی شدید رنج می‌برده است. همچنین او میگرن حاد و مشکلات عصبی فراوانی داشته است. کافکا شب‌ها به سختی می‌خوابیده و همین موضوع تاثیر مستقیمی بر نوشته‌هایش داشته است. منتقدین معتقدند که بی خوابی‌های مکرر و طولانی مدت او باعث شده که خواب‌هایش به عالم بیداری نفوذ کرده و او آن‌ها را در قالب داستان نوشته است. او برای درمان بیماری‌های عصبی‌اش همیشه مقادیر زیادی شیر پاستوریزه نشده مصرف می‌کرد، همین شیرهای پاستوریزه نشده کار دستش داد و اولین نشانه‌های بیماری سل در سال 1917 پدیدار شد. کم کم بیماری‌اش شدت گرفت و در نهایت بر اثر همین بیماری درگذشت. او در زمان حیاتش تنها چند داستان را منتشر کرد و به دوست صمیمی‌اش ماکس برود وصیت کرده بود که بعد از مرگش تمام نوشته‌هایش را بسوزاند. ما شانس آوردیم که دوستش برود خوش قول از آب درنیامد، وگرنه دنیا از داشتن چنین شاهکارهایی برای همیشه بی نصیب می‌ماند.

کتاب‌های نویسنده‌

نامه به پدر

مشاهده

پزشک دهکده

مشاهده