تاریخ بنیادی (اصالت تاریخ)
فریدریش ماینکه
نام مترجم عباس زریاب خوییدرباره کتاب
این کتاب جایگاه مهمی در رشتههای تاریخ، فلسفه، و رشته تطبیقی فلسفه تاریخ دارد. اصلیترین دلیل چنین برجستگی و اهمیت آن است که در این کتاب ماینکه بخوبی توانسته است تفاوت و تمایز میان دو مفهوم تاریخبنیادی و تاریخیگری را نشان دهد. تاریخیگری همان مفهومی است که در فلسفه اندیشمندی چون کارل ویلهم، فریدریش شلگل در آلمان، میشل دو مونتی در فرانسه، و جامباتیستا ویکو در ایتالیا پا میگیرد و بعدتر در اندیشه فیلسوفان بزرگی چون هگل و فوکو به اوج خود میرسد؛ و البته که هر یک از این فیلسوفان مفهوم و معنای مد نظر خود را در این واژه جستجو میکند. بهطور کلی تاریخیگری بهمعنای در نظر گرفتن جایگاهی غایتانگارانه برای تاریخ در بررسی و تبیین مسائل انسانی است. تاریخ غایتانگارانه برای تاریخ در بررسی و تبیین مسائل خود رسیده است. به قول هگل «روح» تاریخی انسان به تبلور و تجلّی رسیده و خود را آشکار ساختهاست. در این مفهوم میتوان از تعابیری چون پایان تاریخ استفاده کرد. تاریخیگری منتقدان بزرگی چون کارل مارکس، کارل پوپر، و لئو اشتراوس داشت. پوپر در کتابهایی چون فقر تاریخیگری و “جامعهباز و دشمنان آن” به غایتانگاری برای تاریخ میتازد و بر آن است که این رهیافت، اختیارات دموکراتیک انسانی را از ما سلب کرده است و بُعدی سراسر مابعدطبیعی و الوهی به تاریخ میبخشد. در مقابل اما تاریخبنیادی، که در آلمان سدههای نوزدهم و بیستم شکوفا گردید، حاصل اندیشه اندیشمندانی چون لئوپولد فون رانکه، فریدریش ماینکه و ویلهلم دیلتای است. تاریخبنیادی، بر خلاف تاریخیگری، باور بههر گونه الوهیت و غایتمندی برای تاریخ را مردود دانستهاست و تاریخ را چون محلی برای تأکید بر سنتها، اختیارات و تغییرات انسان میداند. از نگاه تاریخبنیادان تاریخ جایی است که انسان خود را از چنگ قانون طبیعی ثابت و انعطافناپذیر رها ساختهاست. تأکید تاریخبنیادی بر اهمیت تاریخ به مثابه بستری شکلدهنده به ترادادهها (سنّتهای) انسان، فرهنگ و زبان او، و رویکردها و آینده اوست. اما خود تاریخ چونان پدیدهای مستقل و جدای از انسان، در معنای مابعد طبیعی آن، وجود ندارد. مقدمه بسیار راهگشا و مفیدی که آیزایا برلین برای این کتاب نوشتهاست میتواند خواننده را در فهم بهتر معنای تاریخبنیادی یاری رساند.


